چرا مردها بندرت افسرده می شوند؟

 

چرا مردها بندرت افسرده می شوند؟

Men Are Just Happier People

مردان اصولا آدم های شادتری هستند.

Your last name stays put

نام خانوادگی شان باقی می ماند.

The garage is all yours

تمام فضای گاراژ به مردها تعلق داره.

  Wedding plans take care of themselves

عروسی از نظر مردها به صورت اتوماتیک انجام میشه. 

You can be President

مردها میتونند رئیس جمهور بشن.

You can never be pregnant

مردها هرگز حامله نمیشن.

You can wear a white T-shirt to a water park

برای رفتن به پارک آبی می تونن تی شرت سفید بپوشن.

You can wear NO shirt to a water park

برای رفتن به پارک آبی می تونن اصلا هیچی نپوشن.

Car mechanics tell you the truth

مکانیک اتومبیل بهشون راست میگه.

You never have to drive to another gas station

 restroom because this one is just too icky

مجبور نیستن مسافت زیادی تا پمپ بنزین بعدی رانندگی کنن

 به این دلیل که دستشویی این یکی خیلی کثیفه.

You don't have to stop and think of which

 way to turn a nut on a bolt

مجبور نیستن برای اینکه بدونن مهره رو از کدوم طرف

 روی پیچ بچرخونن مدتی فکر کنن. 

Wrinkles add character

چین و چروک صورت به جذابیت شون اضافه میکنه. 

People never stare at your chest

when you're talking to them

وقتی با دیگران حرف می زنند مخاطب به سینه شان زُل نمی زنه.

New shoes don't cut, blister, or mangle your feet

کفش نو پای مردان رو زخمی نمی کنه.

One mood all the  time

همیشه یک حالت و یک مود ثابت دارن.

Phone conversations are over in 30 seconds flat

مکالمه تلفنی مردها فقط سی ثانیه طول می کشه.

A five-day vacation requires only one suitcase

برای ۵ روز مرخصی فقط به یک چمدون احتیاج دارن    

If someone forgets to invite you,

He or she can still be your friend

اگر کسی فراموش کرد واسه مهمونی دعوت شون کنه

چه زن باشن چه مرد، بازم دوست شون باقی می مونه  

Three pairs of shoes are more than enough

سه جفت کفش از سرشون هم زیاده 

You almost never have strap problems in public

قادر به دیدن چروک لباس شون نیستن

Everything on your face stays its original color

هرچیزی روی صورت شون همیشه به رنگ طبیعی خودش

 باقی می مونه، لازم نیست مرتب رنگ عوض کنن.

The same hairstyle lasts for years, maybe decades

یک مدل مو برای سالها، و یا ده ها سال شون کافیه

You only have to shave your face and neck

فقط باید موهای صورت و گردنشون رو بتراشن 

One wallet and one pair of shoes -- one

 color for all seasons

یک کیف پول و یک جفت کفش... و یک رنگ برای تمام فصول کافیه

You can wear shorts no matter how your legs look

پاهاشون هر شکلی که باشن بازم می تونن شلوار کوتاه بپوشن 

You can 'do' your nails with a pocket knife

می تونن با چاقوی جیبی هم ناخن هاشون رو تمیز و مرتب کنن

You have freedom of choice concerning

 growing a mustache

برای سبیل گذاشتن یا نگذاشتن اختیار تام دارن

You can do Christmas shopping for 25 relatives

On December 24 in 25 minutes

می تونن برای ۲۵ نفر از بستگان و آشنایان همون شب

 عیدی در عرض ۲۵ دقیقه هدیه بخرن

No wonder men are happier

پس عجیب نیست که مردها شادتر هستن!

 

دو خلبان نابینا

 

دو خلبان نابینا که هر دو عینک‌های تیره به چشم داشتند، در کنار سایر

 خدمه پرواز به سمت هواپیما آمدند، در حالی که یکی از آن‌ها عصایی

 سفید در دست داشت و دیگری به کمک یک سگ راهنما حرکت می‌کرد.

 زمانی که دو خلبان وارد هواپیما شدند، صدای خنده ناگهانی مسافران فضا

 را پر کرد.اما در کمال تعجب دو خلبان به سمت کابین پرواز رفته و پس

 از معرفی خود و خدمه پرواز، اعلام مسیر و ساعت فرود هواپیما، از

 مسافران خواستند کمربندهای خود را ببندند. در همین حال، زمزمه‌های

توام با ترس و خنده در میان مسافران شروع شده و همه منتظر بودند،

 یک نفر از راه برسد و اعلام کند این ماجرا فقط یک شوخی یا چیزی شبیه

دوربین مخفی بوده است.اما در کمال تعجب و ترس آنها، هواپیما شروع

به حرکت روی باند کرده و کم کم سرعت گرفت. هر لحظه بر ترس مسافران

 افزوده می‌شد چرا که می‌دیدند هواپیما با سرعت به سوی دریاچه کوچکی

 که در انتهای باند قرار دارد، می‌رود.هواپیما همچنان به مسیر خود ادامه

می‌داد و چرخ‌های آن به لبه دریاچه رسیده بود که مسافران از ترس 

شروع به جیغ و فریاد کردند. اما در این لحظه هواپیما ناگهان از زمین

 برخاست و سپس همه چیز آرام آرام به حالت عادی بازگشته و

 آرامش در میان مسافران برقرار شد. در همین هنگام در کابین

 خلبان ، یکی از خلبانان به دیگری گفت:

« یکی از همین روزها بالاخره مسافرها چند ثانیه دیرتر شروع

به جیغ زدن می‌کنند و اون‌وقت کار همه‌مون تمومه! »

مرد و عقرب


 

ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩﯼ ﻋﻘﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ ﮐﻪ ﺩﺭﻭﻥﺍﺏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎﻣﯿﺰﻧﺪ،

ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﻋﻘﺮب  ﺮﺍ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﺍﻣﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺍﻧﮕﺸﺖ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ

 ﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺳﻌﯽ ﮐﺮﺩ ﺗﺎ ﻋﻘﺮﺏ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﺏ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﺑﯿﺎﻭﺭﺩ ،

ﺍﻣﺎﻋﻘﺮﺏ ﺑﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﯿﺶ ﺯﺩ .

 ﺭﻫﮕﺬﺭﯼ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺩﯾﺪ  ﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﺮﺍﯼ ﭼﻪ ﻋﻘﺮﺑﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ

ﻧﯿﺶ ﻣﯿﺰﻧﺪ ﻧﺠﺎﺕ ﻣﯿﺪﻫﯽ؟ ﻣﺮﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩﺍﺩ: ﺍﯾﻦ ﻃﺒﯿﻌﺖ

ﻋﻘﺮﺏﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﯿﺶ ﺑﺰﻧﺪ ﻭﻟﯽ ﻃﺒﯿﻌﺖﻣﻦ ﺍﯾﻦﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯﻡ 

ﺭﻫﮕﺬﺭ نگاهی به مرد کرد و ﮔﻔﺖ :

 

ﺁﻧﻘﺪﺭ ﻋﺸﻖ ﺑﻮﺭﺯ ﺗﺎ جونت درآد!

توجه


اﮔﻪ ﺭﻓﺘﯿﻦ ﺑﻬﺸﺖ ﺭﻭ ﺩﯾﻮﺍﺭﺵ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ:

ﻟﻌﻨﺖ ﺑﺮ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻛﺴﯽ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻣﻜﺎﻥ ﺳﯿﺐﺑﺨﻮﺭﺩ

حوصله نداریم دوباره بر گرديم به اين دنيا

آموزش تغیر رزولیشن در فتوشاپ

آموزش بزگ کردن کیفیت و اندازه عکس در فتو شاپ

لطفا به ادامه مطلب بروید


  بی انصافید اگه نظر ندید

                                          

ادامه نوشته

داستان مرد و ماهیگیری

 

مردی با همسرش در خانه تماس گرفت و گفت : عزیزم از من

 خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری

 به کانادا برویم ما مدت یک هفته آنجا خواهیم بود این فرصت خوبی

 است تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم را بگیرم بنابر این وسایل

ماهیگیری من را آماده کن ما از اداره حرکت میکنیم و سر راه می آیم و

وسایلم را از خانه بر میدارم راستی اون لباس های راحتی ابریشمی

آبی رنگم را هم بردار.زن با خودش فکر کرد این مسئله کمی غیر طبیعی

 است اما به خاطر اینکه نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی

 را که همسرش خواسته بود انجام داد. هفته بعد مرد به خانه آمد کمی

 خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب و مرتب بود . همسرش به او

خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه مرد گفت

 بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا چند تا ماهی شیر و تعدادی هم اره ماهی

صید کردم ولی چرا اون لباس های راحتی که گفته بودم برایم نگذاشتی؟

جواب زن خیلی جالب بود

او گفت : لباس های راحتیت رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم

اوه


http://upload7.ir/images/96263940431653628338.gif

پیرمرد زرنگ


در یک غروب پنج شنبه پیرمرد موسفیدی در حالی که دختر جوان

 و زیبایی بازو به بازویش او را همراهی می کرد وارد یک جواهر

 فروشی شدند و به جواهر فروش گفت : یک انگشتر مخصوص

 برای دوست دخترم می خواهم. مرد جواهرفروش به اطرافش

 نگاه کرد و انگشتر فوق العاده گرانی و زیبایی که ارزش آن

  ۶ ملیون تومن بود را به پیرمرد و دختر جوان نشان داد.چشمان

دختر جوان برقی زد تمام بدنش از شدت هیجان به لرزه افتاد.

پیرمرد در حال دیدن انگشتر به مرد جواهرفروش گفت : خب ، ما

این رو برمیداریم. جواهرفروش با احترام پرسید که پول اونو چطور

 پرداخت می کنید؟ پیرمرد گفت:با چک ، ولی خب من میدونم که شما

 باید مطمئن بشید که تو حسابم پول هست یا نه بنابراین من این چک رو

 الان می نویسم و شما می تونید روز دوشنبه که بانکها باز می شه ،

 به بانک من تلفن بزنید و تایید اونو بگیرید و بعد از ظهر اون روز

 همون روز من انگشتر رو از شما می گیرم.

صبح دوشنبه مرد جواهر فروش در حالی که به شدت ناراحت بود به

پیرمرد تلفن زد و با عصبانیت به پیرمرد گفت : من الان حسابتون رو چک

 کردم اصلا نمی تونم تصور کنم که توی حسبابتون حتی یک ریال هم نیست

پیرمرد جواب میده : متوجه هستم چی میگید ، ولی در عوضش

 می تونی تصور کنی که من تو این دو سه روز چه حالی کردم

 واقعا که بهترین روزای عمرم بود.!!!!!

چشم تو ، فدای همه چشم چرانهای شهر ..



کنارخیابان شریعتی چند موتور سوار دارند دختری را به زور سوار می کنند که روحانی جوانی برای کمک به دخترک، به سمت آنان می رود

 شیشه نوشابه ای را خرد می کنند و چشم راست فرزاد را می درند...پزشک می گوید چشم او تخلیه می شود

 روحانی جوان قبل از بیهوشی می گوید" الحمدلله به قیمت یک چشم موفق شدیم ناموس مردم را نجات دهیم "

 چشم تو ، فدای همه چشم چرانهای شهر ...

 فدای همه جوانهایی که کنار کهف الشهدا با دوست دخترشان برف بازی می کنند !

 فدای چشم هیز کارمندانی که دنبال صید ارباب رجوع بی سرپرست و جوانند...

پدر مادر ها...

 
 
رابطه ما انسانها با پدر و مادر !!!
تو ۳ سالگی " مامان ، بابا عاشقتونم"
تو ۱۰ سالگی " ولم کنین "
تو ۱۶ سالگی" مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی " حق با شما بود"
تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه پدر و مادرم "
تو ۵۰ سالگی " نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم"
تو ۷۰ هفتاد سالگی " من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن